شاخه گل خشك

امروز دگر نامه ات از بر كردم
آن شاخه گل خشك تو پرپر كردم
تا اينكه كمي ياد تو كمرنگ شود
از ساغر غم گلوي خود تر كردم

بهمن ماه 1379

مه آلود

نگاهمان كه سنگين مي شود
در مه آلود چشمانم گم مي شوي

بهمن ماه 1388

آه ...

مي دانم
آخر يك شب
پوسته ي تنيده ي مرا به آغوش مي كشي
و فاصله در خلوت نگاهمان گم مي شود
آه ...

آبان ماه 1382

مهدي بيا مهدي بيا

ای آنکه دل درمان شود از طینت دلجوی تو
ای آنکه دل خواهان شود پیوسته بیند روی تو
ای آنکه عرش آسمان می گسترد رنگین کمان
بر طاقِ خود تا بی کران با این خم ابروی تو
ای مرحم افگار من ای همدم و غمخوار من
ای ساغر سرشار من دل می خرامد سوی تو
ای ضامن شعر وصال ای صاحب جاه و جلال
همچون رضا با امتثال من می شوم آهوی تو
هر هفته در آدینه ها حیران شود آیینه ها
ای آرزوی سینه ها حیران شدم از خوی تو
در آستانت هر چه هست در پیش تو خوار است و پست
چوگان که می گیرد به دست عالم سراسر گوی تو
یا از می جام الست باید شوم حیران و مست
یا ساغری گیرم به دست پُر از شراب کوی تو
من غرق گرداب تو ام مست از می ناب تو ام
بیمار و بی تاب تو ام کی می رسد داروی تو
بر ریسمانی جاودان چنگی زنید ای عاشقان
من هم ز جمع بی دلان چنگی زنم بر موی تو
تو همچو خورشیدی به ابر هم منجیِ عالم ز قهر
گر بگذری بر بام دهر احیا شود از بوی تو
زیبا چنان پیغمبری سقّای حوض کوثری
هرگز ندارد دلبری چون پیچش گیسوی تو
مهدی جهان جویم تو را خُلد برین بویم تو را
همچون علی گویم تو را یا تنّنا یا هوی تو
مهدی به تو دل داده ایم از راه خود افتاده ایم
در هر زمان آماده ایم گیریم ما بازوی تو
من آن نگاه حسرتم افسون راه غربتم
سوداگر یک حاجتم عالم شود جادوی تو

شهريور ماه 1376

نرد عشق

صاحب عكس فوق شاعر بود
عاشق سرزمين يكرنگي
عابر كوچه هاي تنهايي
شاعر لحظه هاي دلتنگي

صاحب عكس فوق مي دانست
سينه اش انجماد فرياد است
تيشه بر بيستون كه مي كوبد
سرنوشتش شبيه فرهاد است

صاحب عكس فوق باور داشت
بغض عشق از نگاه او جاريست
واژه ها شعر تازه مي سازند
گرچه صحبت هميشه تكراري است

در نگاه تو ديده ام انگار
عشق پاكي كه آسماني بود
بغض تلخي كه در غمت پيداست
از ازل بود و جاوداني بود

باورش سخت و گفتنش آسان
سر عاشق هميشه بر دار است
هر زماني كه در دل شاعر
"پاي يك عشق سخت در كار است"

ديده ام سرنوشت عاشق را
بر خودش آن زمان كه مي بالد
مدتي شادمانه مي خواند
بعد از آن تا هميشه مي نالد

روزگاري لبان مستم را
دلبري عاشقانه مي بوسيد
دست ها در كشاكش خواهش
گونه از فرط اشك مي پوسيد

روزگاري ميان دستانم
حُرم آغوش آشنايي بود
با تو ام روزگار يادت هست !
حرمت عشق را بهايي بود !

عاقبت بي صدا رهايم كرد
در تهي جاي خاطرم گم شد
دل سنگش از عشق پاكم زد
طعمه يِ قيل و قال مردم شد

مانده ام بي پناه و سرگردان
هر چه مي گويم از تب دوري است
عابر كوچه هاي تنهايي
در دلش دردهاي ناجوري است

صاحب عكس فوق ويران شد
زير آوار نقطه ي پايان
مثل برگي رها شد از شاخه
زير رگبار وحشي باران

************************

شاعر لحظه هاي دلتنگي
باز دارد ترانه مي سازد
شرط مي بندم عاقبت روزي
باز هم نرد عشق مي بازد

تيرماه 1389

چشماي سيات

صُپ كه من چشمامو تو چشماي تو باز مي كنم
يه روز ديگه رو با عشق تو آغاز مي كنم
مثل اينه كه دارم تو آسمون چشم تو
سوي يك نگاه عاشقونه پرواز مي كنم

مثه يك كبوترِ بي لونه و بي آب و دون
كه شده از غم و تنهايي چشاش كاسه ي خون
مي رم اون جايي كه مي شه دو روزي زندگي كرد
تو زمين كه نمي شه مي رم تو اوجِ آسمون

مي رم اون بالاها تا از غم دل جدا بشم
مي رم آرزو كنم يه روز مثه خدا بشم
مي رم اون بالاها روي سقف آسمون پير
بشينم شايد يه روز صاحب اون چشا بشم

كاش مي شد حتي يه روز با چشاي تو ببينم
يه گل خوشگل از اون باغ نگاهت بچينم
با خودم عهدي كنم تو باغ چشمات تا ابد
زير سايه سار احساس و نگاهت بشينم

مي دوني چشات برام تنها اميدِ ديدنه
مشكل قلباي ما فقط به هم رسيدنه
چيزي كه ازت مي خوام جدا از اون چشماي ناز
كمي احساس و نگاه و يه كمي شنيدنه

كه بگم دوسِت دارم عاشقتم ديوونه وار
تا خدا تا آسمون بي حد و مرز و بي حصار
كه بگم از عاشقيت تنها غماش به من رسيد
نه نگاهي نه لبي نه حتي تنهايي با يار

اگه هي بهت مي گم دوست دارم به دل نگير
جمله ي دوسِت دارم رو از نگاهام بپذير
بيا و قولي بده تا آخرين لحظه ي عمر
من و تو با هم باشيم تو دست عشقمون اسير

شنيدي اين قصه رو هوا يه روز آفتابي بود
آسمون چشم تو تموم جاهاش آبي بود
امّا اون روز مثه هر روز چشِ من اسير شب
شبي كه شكر خدا بازم كمي مهتابي بود

اگه آفتاب چشات كرده منو خيره و مات
اگه محوم هميشه به رقص جادوي نگات
يه روزي بدون كه مهتاب چشام با يك نگاه
مي شه افسونگر افسانه ي چشماي سيات

به چشات چِش مي دوزم ماتِ نگاهت مي مونم
كمكم كن رو برات هزار و يك بار مي خونم
اگه راستش رو بخواي راز دو چشم نازِتو
از همون روزي كه عاشقت شدم خوب مي دونم

از همون روز تا حالا دارم به دل چنگ مي زنم
با ستار عشقمون يه دنيا آهنگ مي زنم
كه بدوني به دلم چي ميگذره از عشق تو
مي شينم با زخمه ي زخم دلم چنگ مي زنم

به خدا قلب من از عشق تو لبريزِ غمه
كار چشمام همه شب ريختن اشك ماتمه
مي دونم به جون تو هر چي دوسِت داشته باشم
واسه ي حرمت عشقت به خدا بازم كمه

دي ماه 1378

گنج رنج

شعله ي جانسوز غم در جان و دل افروختم
مويه كردم، موي كندم، در فراقت سوختم
گنج رنجي كز عروجت شد نصيبم اي پدر
تا ابد در سينه ي پردرد خود اندوختم

تقديم به روح پاك پدر بزرگوارم
آذر ماه 1378

آه سرد سينه

داغ رويت ديدم و خون از دو چشمم ريختم
آه سرد سينه با سوز جگر آميختم
عاقبت امّا زماني درد پشتم را شكست
كز سر غم دست بر تابوت تو آويختم

تقديم به روح پاك پدر بزرگوارم
آذر ماه 1378

نيرنگ سراب

تا شهر تو اين جاده خراب است خراب
پيمان وفا نقش بر آب است بر آب
گاهي شبح تو در نگاهم پيداست
آن هم همه نيرنگ سراب است سراب

مرداد ماه 1380

درمان

شعر هم درمان درد ما نشد
مرحمي بر اين دل تنها نشد
از كلاف پيچ در پيچ دلم
يك گره حتي به شعري وا نشد

بهمن ماه 1388

پروانه ات ...


پروانه ات شدم
تا با شعله ي شمع وجودت
بر جانم آتش عشق زنم
آن سوي شيشه اي نگاهت
زير باران پوسيدم
كاش تنها يك بار
تنها يك بار
رنگ طراوت
هواي سنگين اتاقت را عوض مي كرد

بغضِ تُردِ واژه

شبيه بغضِ تُردِ واژه هايي
هنوزم در نگاهم آشنايي
شكستم، زيرِ پا پوسيدم افسوس
زدي بر قلب من تيرِ جدايي

خرداد ماه 1389

چوبكاري

عمري به فراق بي قراري كردي
پاييز دل مرا بهاري كردي
در لحظه ديدار مرا اي بانو
با بوسه ي عشق چوبكاري كردي

اسفند ماه 1388

هم آغوشي

اي دخترِ رز، فدايِ شهدِ سُخنت
صد بوسه زنم به جامِ سرخِ دهنت
اي واي اگر وقتِ هم آغوشي تو
دستم برسد به ساقِ سيمينِ تنت

آذر ماه 1381

سجاده ي عشق

دعايت كردم و دل را شكستم
سر سجاده ي عشقت نشستم
زماني ساقي ام بودي و امروز
هنوز از ساغر عشق تو مستم


خرداد ماه 1389

دخيل عشق

زدي بر ساغرم پيمانه ات را
ز غم آتش زدي پروانه ات را
دخيل عشق بستم بر نگاهت
پناه اشك كردي شانه ات را

خرداد ماه 1389

دعايت مي كنم ...

دعايت مي كنم آزاده باشي
جدا از هر چه هستي ساده باشي
دعايت مي كنم مانند باران
براي آمدن، آماده باشي
دعايت مي كنم در ساغر عشق
به كام عاشقانت باده باشي
دعايت مي كنم مثل مسافر
اميدِ غربتِ هر جاده باشي
دعايت مي كنم در بستر عشق
شبي همخوابِ يك سجّاده باشي
دعايت مي كنم در اوجِ پرواز
هنوزم عاشق و دلداده باشي
دعايت مي كنم در هر لباسي
كمي هم خاضع و افتاده باشي

فروردين ماه 1389

نفس هاي مسيحاييِ تو ...

ساقي ز ميِ عشق تو سرمست شديم
در راه غمت، پياله در دست شديم
در حُرم نفس هاي مسيحاييِ تو
انگار كه نيست بوده و هست شديم

خرداد ماه 1389

دختر رز

بر دختر رز، ظن به زنيّت نكنيد
ساقي چو منم، فكر كميّت نكنيد
پيمانه بياريد، شبي خوش باشيد
در كام كشيد و هيچ نيّت نكنيد

آذر ماه 1381

صداي خاطره ها

اي شعر، اي حكايت شب هاي تارِ من
امشب دوباره با تو به خلوت نشسته ام
امشب دوباره با گذر از سال هاي دور
در زيرِ بارِ دردِ جدايي شكسته ام

اي شعر، اي چكيده ي غم، آشناي درد
امشب من و تو ايم و همان خاطرات عشق
يك جرعه از شراب جدايي به جام اشك
يك انزواي دنج، پر از سور و سات عشق

اي شعر، اي عصاره ي احساس ناب من
پس كوچه هاي خاطر من آشناي توست
اينجا تنين بغض تمنّاي واژه ها
از ناله هاي خيسِ من و هاي و هاي توست

اينجا غروب، غربت چشمان خسته را
در آسمان به خون شفق رنگ مي زند
اينجا هميشه چنگي ي بي رحم سرنوشت
بر ما به خنده بانگ شباهنگ مي زند

اينجا تمام پنجره ها از صميم قلب
بر شِكوِه هاي مبهم ما گوش مي كنند
اينجا تمام آينه ها با كمال ميل
نقشي كه ديده اند فراموش مي كنند

باور نمي كني كه در اين كوره راه درد
تا پرتگاه خونيِ عصيان رسيده ام
باور نمي كني كه به انكار سرنوشت
تا سنگلاخ نقطه ي پايان دويده ام

آه اي خدا بگو به كدامين گناه بود
از سرنوشت مبهم اين عشق خسته شد
آه اي خدا چه شد كه شبي تلخ ناگهان
پرونده ي طلايي ي اين عشق بسته شد

آن شب به يادِ حرمت شب هاي عاشقي
در كوچه باغ خاطره با هم قدم زديم
پيمانه هاي خالي ي آن عشق كهنه را
تنها به پاس جرعه ي آخر به هم زديم

رفتيم تا نهايت عشق و يكي شديم
تا با تمام وسعت هم آشنا شديم
تا عاشقانه گفت دگر وقت رفتن است
رفتيم تا به بوسه اي از هم جدا شديم

اين بود ماجراي غم انگيز عاشقي
رفتيم هر كدام دگر سوي سرنوشت
در جاي جاي طالع ما دست روزگار
پايان عشق را به خدا اينچنين نوشت

اي شعر، گريه كن كه كمي هم خنك شوم
شايد صداي خاطره ها خالي ام كند
شايد دوباره واژه ي دُردانه ي فراق
اين سرنوشت گمشده را حالي ام كند

آذر ماه 1385